|
|
بی سوختن
در من
ستاره ای دمید و
به خون پر کشید و
پرپر شد
تنها ، ستارگان
شبان افق را
روشن نمی کنند
گاهی اگر که نوری
می خواندت که بیکرانه ی من باشی
چشمان ببند و
غرقه ی دریا باش
ما پیر می شویم
اما ستارگان
نه !
آیا کدام جسم
تا بنده وار نمی سوزد ؟
بی سوختن
کدام ریشه ی نوری
گوهر به خاک می نشاند ؟
بگذار تا بسوزیم
شاید
چراغ راه گمشده ای باشیم
هر چند لاله ای
امید بسته ی گوری !
|