|
|
خانه ای در من
این خانه ای که ،
پا کشیده در شفق زخم
در من چه سوگوار نشسته است
بر پیکرش که خشت خشت
ناله ی مرگ است
چنگ هزار چنگ
زنجیر بسته است
گاهی که آفتاب
سر می کشد ز خواهش ذهنش
تقدیر خانه بودن را
از یاد می برد
آنگاه
در بیکرانه ای که هر شکوفه ی او زخمی است
در خویش می تپد
گاهی که پلک های پنجره زنجیر می شود
اسرار خواب های گمشده او را
تعبیر می شود
فرزند می دمد
ز روح کلامی که باد نیست
دیگر چگونه تکیه توان داد ؟
وقتی که تاک ماتم دیوار است
هر تکیه ای فضای معلق
راهی به مردگان
لبخند گل اگر که بخواند راز پرنده را
گلدان بی زبان
دیگر غریب نیست
آواز مرگ کدام است
کز میله های جسم نمی روید ؟
دیدوار های آن ستاره که گاهی
سرمی کشد ز چشم شبانت
مهمانپذیر را ز چه ایثاری است ؟
با تو چگونه ، موج ، کنار آیم !
وقتی حصار می شوی و آهم
سر بر دریچه نمی کوبد
وقتی که زخم های تو شاید
نیست
راز شکفتی
گویا
باید به سایه ات غبار زمان را
نای نفس کنم
کی بی شکفتی
پر ریختن
اگرچه که جبریل
کی می توان به ظلمت زخمی
خورشید را به خاک سپردن ؟
دانم که روح سبز باغ تویی
در حصار باد
با آنکه جز تلاوت گلدانی
در راهرو به شهادت نمانده است
با من مگو که سایه بست امیدت
زنجیری ستونی است
با دوده ی شبت که زینت این سقف
بومی است
زر دوزی ستارگان را
روزی که بام فرو ریزد
هم
تیرها ی درهم باران را
جای سپر بآب نشاند
من با تو
ریشه سوز و زمینگیرم
اما بگو چگونه برانم
انبوه مردگان را
کاغ کلاغان را ؟
این جای بالشان ، سیاه کفن ها
عذر سفر ، به خاک فروماندن
در چشم آرزوشان دزدان مردمک
زندانی غنیمتی
من می توانم
با زخم ها بمانم
چون دانه ای که در خاک
دشنام عمر ، ریزش آوار را
در گوش جان نشانم
اما :
منقار گورکنان را
این اضطراب
|