آوای آزاد »  شاعران » صالح وحدت »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

زرتشت و دیوانه

 زرتشت گفت :
 آتش سوزنده است این
 فریاد خلق برخاست
سوزنده تر ز آتش مردم نیست
زرتشت مهربان !
 با لحظه های چهره ی من
 آشنا تویی
 کس را مباد قصه ی توفان بردگان
 امروز را نشانه ی توفان کو ؟
 فردا نیامده است
زرتشت با طلایه ی دیرینش
 در خلوت طلوع نیایش کرد
 آرام در ستاره
 به خود نشست
 فریاد خلق برخاست :
 با هر ستاره
منتظری خواب رفته است
 بی انتظار و بی ستاره کسی نیست
زرتشت را
نشست به چشمان خون
 لب را ستاره خیز گشود از هم
 خلقا ! تویی ستایش هر آتش
خلقا! گذار جنگل خاموشی
جز با عبور رعد نینجامد
صد پرده گر به چهره ی خود دوزی
 باران به پشت پرده نمی ماند
 زرتشت با ستایش خود بنشست
 زرتشت مرده بود
 آتش وزید
 در پیکر غبار گونه ی گُمرنگش
برخاست موجی از تلاطم
ابری گریست
روشن خورشید خویش را
 باران ستاره خیز
 زرتشت با ستاره و با باران
 بر قله طلوع افرا استاد
 فریاد خلق برخاست :
 زرتشت !
 باور مکن غبار تو از خویش جان گرفت
 این معبر ستایش تاریخ است
 زرتشت !
 مرده بودی
 پیدا اگر شدی
جز آتش شکفته ی مردم نیست
 زرتشت را غرور
 بآتش برد
 از چشمه اش شراره زد افسون و
 لب گشود :
با من بهار
نمرده است
 هستی من تلاطم هستی است
راه من است
 که تاریخ راه به راه سپرده است
 خلقا! منم ستایش هر تاریخ
 خلقا! شکفته باد نبوغ من
 دراین سیاهچال سکوت انگیز
 من زیر خاک
 منتظرم
 هر ستاره را
 من لابلای ابر نگهداشتم
 روشن ترین امید و چراغ ترانه را
خورشید بود
 این التماس پیچک انگشت های من
 بس کن ، تجسم تاریکی
زرتشت !
بارگاه نشین ستمگران
 مزدک کجاست
تا به تو گوید
 تاریخ جز دروغ دبیران نیست
 تاریخ راستین
 تن می کشد به خاک
 آشفته جویی ، از حکایت دریایی
دیوانه از شهاب جدا شد
 افتاد در میانه ی مردم
 سوخت ، گر گرفت
تصویری از شبح
برپای ایستاد
 تصویری از جدایی
تصویری از زمان
 تصویری از جدایی
 تصویری از زمان
تصویری از زمان جدایی
دیوانه ، عاقلانه ، سخن را آغاز کرد :
 زرتشت را نشانه ی کسری است
امروز را به خاک سپردیم
اکنون غروب
تصویری از نهایت بیماری است
 پندار باغ
 بیهده در دشت آسمان
 حیران نشسته است
 مهجوروار
پرپر گل های سرخ را
زنجیر بسته است
 شب می رسد ز راه
 گلزخم های چرکمرده به بازویش
 داغی سیاه
 سیاه تر از تاریخ
 بشکفته در سلاله ی گیسویش
زرتشت با نهیب قیچی فریادش
برید رشته های حوصله را یکسر :
 ای خلق !
اهرمن !
 در شعله ی شهاب
 هان ، اینت فریب !
از ریگزار کهنه
 چه سیلابی
در چشم می دمد
 دیوانگی ، تموج شن های خفته است
 کز خویش می رهد
 سیلاب خون به ظاهر و
 شن ها رسوب وار
بنشسته عمق قلب
دیوانگان به ریش تو می خندند
تا خویش را ز خنده رها سازند
 تا شعله های خنده ی مهر زمانه را
 از لحظه هات جدا سازند
 اینت فریب !
 اینت شبی سیاه تر از شب ها 1
 دیوانه تاب نیاورد
از گفته های درهم زرتشت
- زرتشت
بسته دست ارسطو را
 در منطقی که سفسطه اش بنیاد
گفتار مانه از من و از تو بود
 گفتار ما ، حقیقت روشنگر
 خلق از سر ستوه به خود آمد :
 دیوانگان چشمه ی سرتاخیز !
 فرزانگان دایه ی تاریخ !
 از بادهای وسوسه انگیز
در گوش قلب ما چه هیاهویی است
 این ضجه های باد لایق توفان نیست
 این زنجموره ها عزیمت مردان نیست
 این بوی کهنه سوز چه دلگیر است
 ماییم ما که خالق دریاییم
 ماییم ما که همت فرداییم
 آبیم و خاک های زمین روی دوش ماست
 کوهیم و نعره های زمین در خروش ماست
 تاریخ را درون شعله ی خود آب می دهیم
 با نغمه های رنج خوشخ ی خود تاب می دهیم
 توفان ما ز کاه زمان غم نمی خورد
 اسب نهیب ، کاهذره ی ماتم نمی خورد
 دیوارها چه بیهده می افشرند پای
آوار را ندیده چه سنگین نشسته اند
 در چشمشان غبار بسی پرده بسته است
 غافل ز اختران که خوابگزاران خسته اند
 من ، زرتشت
 باور نمی کنم
 گفتار گله ها را
هرزاب ، رود نیست
 باید فراتر از زمان و زمین استاد
 باید که گله ها را
 از کشن های ننگ رها ساخت
 باید که کشت ها را
 مجذوب گله ها ساخت
 این اختران گمشده در کشتزار جبر
از رنج های خویش چرا می کنند و
 عصیانشان چرا گه مطلوب شبروان
 هریک بسان اسب اسیری
 در خویش می جهند و نمی یارند
 اط صحنه ی کشاکش خود دورتر روند
 میدان دیدشان ، رسایی افسارهایشان
هر چند نورشان را
 از دور جای خاک ، بامّیدی
زرتشت !
 مهرت کجاست ؟
راز شبان را نگاهدار
 تا سنگپاره های خشم خرابت نکرده است
تا هر ستاره بند ز پا بر نداشته
 خاموش باش که تا بشنوی بچشم
چون شیهه می کشد تکاور مریخ
 از خنجرش چگونه چکد خون به سبزه زار
گویا درفش نام بکامت نشانده است
 گویا که باد مرکبی و مست گشته ای
 زین عنصر فریب تهی ، هست گشته ای
 چشمان ببند تا که ببینی
 هستی چگونه قطعه قطعه جدا می شود ز خویش
 چون سایه ی خیال تو را هست می شود
 چون لحظه های رفته سخنگوی می شوند
 چون دست و پات جدا گشته می دوند
عطار باش
 یک لحظه سر جدا کن ز تن خاکی
 سر را میان دست نگهدار
 چشمان بدوز بچشمانش
آنگاه
 عریان خویش را
 در چشمه های سنگ فروشوی
از سنگ ها
 کتیبه ی آیینه ای بساز
در سنگ ها نگاه کن
 حال گذشته ی آینده را بخوان
دیوانه ، لب فروبست.
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009