در زنجیر
شب نیستم
که خانه ی مرداب است
در من ستاره ها همه فریاد می کشند
اما مسافران
جز ظلمتی پلید نمی بینند
من واحه ام
که گم شده در توفان
هر مانده ای که می رسد از راه
خسته وار
در من غبار بانگ سفرها را
خاموش می تکاند و آنگاه
با خنده ی سراب
سرسبز تر خیال دروغین را
در چشم می کشد
آوارگان که داغ سفرهاتان
سرسبز رویشی است در این پنهان
با من ز گریه زار سخن گویید
در چشم من هزار نهایت را
تا بیکران رفته
بیفروزید
آیا کسی ز همسفرالن ، در من
تا جاودان ترانه نخواهد خواند ؟
در خاک غربتم که شب افروز است
تا سبزه زار مبهم دریایم
با قایقی ز نور نخواهد راند ؟
بیچاره من ! که قافله ها دلتنگ
بر مهره های پشتم
زنجیر می کشند
و ضربه های گام
خاموش
نطفه های صبوری را
پرواز می دهند
من ناشناخته
در خویش مانده ام
حتی
آن همسرود سایه ی دلگیرم
آنگونه که باید
نشناخت
خاموش تر ز خویش نمی خواهم
رویندگی
چه آتش غمسازیست
تردید
پیوسته آنچه می سوزد
خاکستریست
با شب من روشن
آواز لحظه
وای ! چه گویم من
رودیست
با صبوری تن لغزان
بگذار تا رها کنم این جاری
زیرا که باز
تاریک تر ستاره ی در زنجیر
پر می کشد به سویم
تا خویش رادوباره رها سازد
|