|
|
شهادت (1)
من نمی دانم چه کس گفته است
مرگ
شیونپایان وصلت هاست
هیچ طغیانی به خاموشی نینجامید
موج را بیهوده پنداری
محو می گردد
هیچ موجی را نخواهی یافت بی فرزند
از زمین مرده صدها زنده می روید
لیک
زندگان با خواب های تو
مرده را مانند
تو نمی بینی
در تهی شکل فضای خویش
با چه اصراری
دست ها ابرند و پنهانسوز فریادند
در شهیدان خون نخواهد مرد
خون درون کوچه ها فریاد خواهد زد
سیل خواهد شد
باز
از زمینی خشک
سبزه سوی خویش
مرغکان را خسته خواهد خواند
گر عدم کابوس با خواب سیاه توست
چیست این جاوید مهر خنده ی بودا
که برقش سبزه را در آب می شوید
کیست او خوانا
سرودش را
میان معبر آتش
گر شهاب عمرهای رفته را خواهی بیفروزی
در درنگ خاک جاری ساز
غوغای نگاهت را
با نگاهت می توان آنگاه
شاخه ها رویاند
شاخه ها را با درختان دوست گردانید
وز سر هر شاخه گلچین کرد
میوه ها
ز اندیشه های مردگان خاک
|