آوای آزاد »  شاعران » صالح وحدت »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

باغ وحش

 راستی ، ای مرد !
 هیچ می دانی ، کجا هستی ؟
 هیچ می دانی
 بر کدامین روز می گریی ؟
 دیدن و گفتن چه آسان است
اما در حصار ما
 هر چه را با چشم های بسته باید دید
 هر چه را با واژه های لال باید گفت
راستی ، اینجاست باغ وحش و
این ماییم در زنجیر ؟
 باز می گردند
 قرن های پیر
در لباسی تازه از آهن
سر برون آورده از کالسکه ی تدبیر
کس چه می داند چه غوغایی است
وز چه رؤیایی
اینکه می آید و می بینند ما را در قفس ، خاموش
اینکهمی آیند و با لبخند باغی تازه می سازند
دیده را گفتن چه دشوار است
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009