|
|
آزادی
آزادی !
ای پرنده ی زندانی
این باغ باژگون
بی نغمه های تو
دل در سرود خاکسار که بندد ؟
آزادی !
ای خموش تر از من
این خفتگان سنگدل تیره رای را
جز پرتو بهار صدایت
دیگر چه می تواند
بیداری آورد ؟
آزادی
ای گرفتار
با ما بگو ، بگوی
آخر کدام دست
افسون شعله ات را
بندیّ دود ساخت ؟
آزادی !
آزادی !
مانده در قفس شب
هر شب هزار هزار آفتابگرد
تسلیم می شوند به زنجیر خاک تا
یک لحظه صبح سر به سوی تو افرازند
آزادی !
آزادی!
با ما بگو ، بگوی
این باغ رنج ماست که بی تو
مانده است منتظر
با باغ خستگان دگر نیز ؟
دیگر چگونه اعتقاد توانم داشت
که این پرنده ی تنها
در ذهن ما به زنجیر
آه سیاهچاه افق های دور را
با سبزه زار نور بدل کرده است ؟
به به !
چه باروری ، باغی !
این باغ نیست ، بهشت است
فریادی از قفس
درقلب کس خدا نکرده اگر روید
کم تر عقوبتش
چنگال دار
یا دهن طعمه خواه زندان است
و اینست
کز لابلای صخره ی اندیشه ای گران
برگ اشارتی
سر می کشد ز بیم
باید که دست را
پرواز دیگری در یاد بست
تا باز آن پرنده ، خورشید فکر ما
بر شاخه های انگشت
از چیله های نور
آشیانه بسازد
|