آوای آزاد »  شاعران » صالح وحدت »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز هم سیری در شب

 شب از ستاره ی من دلگیر
 شب از رسالت من بیزار
 شب از تلاوت آیات ناشیانه ی من
 بروی قاصد خورشید در فروبسته است
بباوری که رسولان همه بدآوازند
دوگوش بسته و دل از ستاره بگسسته است
 من این ستاره ی روز
من این رسالت مهر
 شها بگونه بهر خیمه ای که پنهان است
 که شب بهر کرانه بپا کرده دور از چشمان
 ندای شعله می زنم و باغ ها می افروزم
ولی بگوش بسته ی شب
 جز نفیر قاری نیست
چگونه ، با چه سوختنی
خویش را به چشم کشم ؟
که روشنای من
همه از خیمه کور و تاریکند
 چگونه خویش بسوزم
که لحظه ای شاید
 بگوش شب بنشیند
 هر آنچه می باید
امید من بشبان شبان اینجا نیست
امید من به همان گله های اخترهاست
 امید من به همان کورسوی فانوسی است
که علظت سیاهی هر خیمه
 هیبتش را چشم
ستارگان همه آخر شهاب می گردند
 همان ستاره که هم هیزم تری دارد
 به شعله ای همه خورشید
 رنگ خواهد باخت
 دگر نه هر ستاره
 شبانمایه خشت خواهد زد
 که هر ستاره
 به خورشید خانه خواهد ساخت
 که کهنه مقبره ی شب
 به عشق خواهد سوخت
به انتظار سوختنی تازه
 باز می خوانم
 به گوش چشم بسته ی شب
 شور ناشیانه ی خویش
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009