|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
حادثه
شهر از خواب خویش بر می خاست
گرد ظلمت ز تن فرو می ریخت
آب می زد به روی خواب آلود
همه بیدار می شدند به ناز
همه در کار می شدند به شور
بی خبرزانچه روی داده به شب
کس نپرسید از چه بی تابست
دل خونریز صبح در تن خویش
کس نپرسید شب چه می نالید
در هراس تلاطم شب مرگ
لیک میدان شهر شاهد بود
که بپای امیر سنگی خویش
باز قربانی ای دگر خون ریخت
باز خونی شکفت چون شب پیش
|