|
|
ما ودشمن
ای که با من دشمنی برگرد
لحظه ای هم مانده روشن باش
دست بردار از نهانکاری
مرد باش و
برقخند دشنه هایت را
در ظلام چشمهایم پاش
من به دست خویش مردن را نمی خواهم
قلب من را چون دهان ماهیان در آب
از سموم تشنگی بیتاب تر گردان
من نمی خواهم بسان نیمه جان ماری
سرکشم در جلد خاک آلود
من میان معبر میدان
تن به تن جنگی
تا که از خون غروبم جاودان
لاله زاران جوشد از قلب زمین خواهم
ای که با من دشمنی مندیش
در حصاری بسته از هر سو
در طلسم شیون غم ها
دامن مرگ آفرین تنگ را گیریم
ای که با دشمنی برگرد!
|