|
|
پیوند ها
کوه را با تیشه کاری نیست
شهر را با من
دشت بی مجنون نمی ماند
شهر بی من می تواند زیست
گرچه من ،
رودها و بیشه ها را
با خیابان داده ام پیوند
ریشه های هر خیابان را
به قلبم
قلب میدان
داده ام پیوند
لیک این را کس نمی داند
گرچه من دیوانه آسا
کشتزار لحظه ها را آبیاری کرده ام با چشم
خون خود را در غبار افشانده ام سرتاسر هر شهر
لیک این را کس نمی داند
روزگاری کاش بتوان دید
بی خبر گر حجله و تابوت
بگذرد از کوچه های شهر
خانه ها ، همسایه ها
با هم عروسی یا عزا گیرند
دیگر آن ساعت
قلب من آسوده خواهد زیست
با ازل همزاد
یا ابد همسایه خواهم بود
کاش بتوان دید
مرزها افسانه می گردند
هر که تا هر جا خانه می گیرد
بی که زنجیری شود هر خانه انسان را
دست ما دست جهان آواز می خواند
با زمین و آسمان همرنگ می گردیم
بانگ خود بیرنگ می ماند
ما همه آهنگ می گردیم
شهر بی من می تواند زیست
کوه بی من نیز می داند
بر سر پا ایستادن را
لیک اینسان من نمی خواهم
شهر را با کوه
کوه را با دشت
بیگانه
لیک اینسان من نمی خواهم
با همه پیوندها در شهر
رهروان را خفته پندارم
منتظر
در خویش
بی مقصود
کوه را با تیشه کاری نیست
شهر بی من می تواند زیست
|