سعید قنبری


شعر 4

بذار تا برات بگم :
وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه
وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه
وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه
وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه
وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه
وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه
وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ
و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی !
من
من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !

 

 

بالای صفحه