شعر 19
می تونه آخرین نفس یه مرض سرطانی
باشه که خونش پر از
عقده ها و بدبختی هایی که توش شناورن !
یا فشاری که بعد از خالی شدن زیر پای یه اعدامی می خواد کله شو منفجر
کنه !
یا می تونه مثل جون کندن کسی باشه که داره خفه میشه و زمین و می کنه !
یا شایدم مثل یه قوطی خالی والیوم !!
یا حتی اون لحظه ایی که از طبقه ی هفدهم داری پائین و نگاه می کنی !
شایدم یه کاسه ی پر از آب و خون که یه دست توش افتاده که رو مچش
یه چاک عمیق خورده !
به هر حال هرچی که تو مخته ! بهتره که فراموش کنی و
بذاری خاطره هاش کم کم غرقت کنن و نفست و بگیرن ...
|