سعید قنبری


شعر 14

بغض شبانه ی من طلوع عاشقانه ست
حکایت تنهائیه . مرثیه نه ترانه ست
از هجرت شاپرکی فراری از پیله خواب
پشت سرش روزای خوب روبروش اما یه عذاب
اون حالا پروانه شده قشنگ و زیبا و بزرگ
خیلی زود از من دل برید اومد و رفت مثل شهاب
اول کنار هم بودیم دوتایی تو پیله هامون
نه اون خبر داشت از بیرون نه من اسیر عشق اون
کم کم که پیله وا شد اون از پیله رها شد
با همدیگه پریدیم اما ازم جدا شد
چندبار که تور صیاد سراغ اون اومدش
درش آوردم از تور. طعمه ی تور هوا شد
اما یه روز غمگین صیاد اومد سراغش
اونو تو تور اسیر کرد بردش توی اتاقش
اونو خوابوند رو تابلو . اول یه کم نگاش کرد
گفتش : "چقدر قشنگی" نگاه به اون بالش کرد
منم از پشت شیشه داشتم اونو می دیدم
صیاد بی رحم و بد با سوزن بی صداش کرد
حالا از پشت شیشه هر روز اونو می بینم
کنار این پنجره منتظرش می شینم
شاید یه روز زنده شد اومد دوباره پیشم
منم تا اون روز بیاد هر روز یه گل می چینم
آخ که چه خوش خیال بودم واسه همیشه اون مرد
باد سرگردون و وحشی گلای چیدمو برد
حالا دیگه نا امید کنار شب نشستم
از انتظار ممتد خسته و دل شکستم
رنگین کمون بالش دیگه رنگی نداره
سایه ی تو رو سرم من که چشامو بستم ...


 

 

بالای صفحه