شعر 12
گوش راهروی زندان از صدای چکمه یی
کر شد
محکم می کوبید و نفرت وار قدم بر می داشت
دریچه باز شد و دو چشم سرخ نگاهی خشم آلود بر پیکرش انداخت
او در گوشه یی رقص سایه و نور را تماشا می کرد
صدای خشک قفل در دالون ها پیچید
سیل خروشان نور به یکباره فضای سلول را پر کرد
چشمانش تنگ شد و دستانش سایه بان
خورشید در حلقه طناب به خواب می رفت !
ناقوس ها به صدا در آمدند
اهالی به میدان شهر سلام گفتند
دندان ها بر نرمی لب می فشردند
و خورشید در حلقه طناب به خواب می رفت !
پای بر چهار پایه ی بدنام گذاشت.
خورشید را وعده داد که در پشت کوه های تیره
انتظارش را بکشد !
و خورشید همچنان در حلقه طناب به خواب می رفت !
نفس ها به شمارش افتاد ...
یک ... دو ... سه ... چهار !
برق در خیره گانش یخ زد
آخرین بوسه را بر لب تلخ زنده گی زد !
بدرود گفت ...
و خورشید در پشت کوه تیره بیدار بود !
|