سعید قنبری


 ایینه ها !

الان ساعت دو صبح که تو یه سلول نمور دارم برات آخرین نامه رو می نویسم !
تا دو ساعت دیگه می برنم پای چوبه ی دار !
یکی از بچه های بند می گفت : رفیقشو سه روز پیش اعدام کردن ،
به جرم اینه فروشی !
می گفت : وقتی زیر پاشو خالی کردن، خیلی اون بالا جون داد تا تموم کنه !
می دونی من نگران جون دادن اون بالا نیستم،
اما نمی دونم چقدر طول می کشه تا آدم تموم کنه ؟!
دلم نمی خواد بدونم ...
اما خیلی دوست دارم بدونم بعد از اینکه کلک منو کندن،
چه جوری می خوان کلک تموم آدمایی که مثل منن رو بکنن ؟!
خیلی دلم می خواد بدونم که بعد از من،
چه جوری می خوان تمام اینه هارو بشکونن ؟!
تو اون روز رو می بینی، اما من ندید بهت می گم :
 - یه دونه اینه فقط یه دردو نشون میده ،
اما همون اینه اگه بشکنه، هزار تیکه میشه و هزارتا درد و نشون میده -
حالا می مونی و می بینی !
خوب کم کم باید خودمو آماده کنم واسه رفتن !
نمی دونم چرا دلم وشور می زنه،
می ترسم این نامه دستت نرسه !
اما به یکی از یچه ها سپردم قاطی نامه هاش، اینم بفرسته !
برای آخرین با تا همیشه : دوستت دارم ...
حتی وقتی که دارم اون بالا جون می کنم !!!

 

 

بالای صفحه