کسوف ؟
دم دمای صبح وقتی کم کم سپیده داشت جای شبو می گرفت،
آوردنش تو میدون اعدام !
من داشتم از پنجره سلولم که سه تا میله وسطش داشت نگاش می کردم ...
آخه از صدای خوندنش تا صبح خوابم نبرده بود ...
وقتی خواستن چشاشو ببندن، گفت که می خواد مثل همیشه چشاش باز باشه ،
گفت که تاحالا نه یه لحظه چشاشو هم گذاشته نه تو گوشاش پنبه گذاشته !
صدای همه رو شنیده ، صدای مردم بی چاره و بدبختی که از زور گشنگی
خودشونو خلاص می کنن ،
یا از درمونده گی میرن سراغ حشیش !
اون حتی صدای کسایی رو شنیده بود که از بدبختی و بی کسی،
پناه برده بودن به آغوش نامردای شکم گنده پول دار !
تا حالا چشاشو رو پسر بچه فال فروش سر چهارراه نبسته بود !
تا حالا چشاشو روی یه جوونی که پاهاشو از بالای زانو تو میدن جنگ از
دست داده بود نبسته بود !
تا حالا نشده بود که چشاشو رو کشتن یه آدم بی گناه ببنده !
واسه همین می خواست تا آخرین لحظه چشاش باز باشه ...
وقتی دستاشو بستن ، چیزی نگفت !
چون اون از وقتی شروع کرده بود به نوشتن روزگار، دستاشو بسته بودن !
واسه همین عادت داشت به این دستبندای آبکی ...
وقتی که حلقه رو سفت کردن تو گردنش، یه نگاه به خورشید کرد ...
آخه خورشیدم از پشت کوه اومده بود تا اعدام اونو تماشا کنه !!!
وقتی فرمانده فرمون داد که زیر پاشو خالی کنن ... دنیا ساکت شد !
خیلی زود نفسش برید ...
اما چشاش هنوز مثل یه کوره داغ داشت می سوخت !
اون روز خورشید سیاه شده بود !!!
همه می گفتن بخاطر اینه که ماه جلوی خورشید و گرفته و کسوف شده و از
این جور چیزا ... !!!
اما من می دونم چرا خورشید سیاه پوش شده بود .
|