رحیم رسولی


القصه

یک روز بی تردید خواهم مرد
 یک روز می فهمید خواهم مرد
 امروز یا فردا نمی دانم
 یک روز بی تردید خواهم مرد
در خشکسال عاطفه چون رود
 دلخسته و نومید خواهم مرد
 از ذهن جنگل پک خواهم شد
تنهاتر از یک بید خواهم مرد
بستم مبینید اینچنین - فردا
 در اوج می بینید خواهم مرد
در انتظار ارجعی هستم
بی خوف و بی تهدید خواهم مرد
تا بعد مرگم شادمان باشید
 یک روز قبل از عید خواهم مرد
 دور از تویی که دوستت دارم
در غربت و تبعید خواهم مرد
القصه دور از چشم تو یکشب
آرام چون خورشید خواهم مرد

 

 

بالای صفحه