رحیم رسولی


 سایه ای در جاده

هر کسی شد زاده می میرد مگر نه ؟
 دل به سهتی داده می میرد مگر نه ؟
 کل شی هالک الا عشق ... آری
 عشق فوق العاده می میرد مگر نه ؟
 زندگی ها می شود سرکوب اما
 نسل میخ استاده می میرد مگر نه ؟
 گرگ خفته یا شبان فرقی ندارد
 گوسفند آماده می میرد مگر نه ؟
دست و پاچه لاشه خوار دستپاچه
لب به لب ننهاده می میرد مگر نه ؟
آدمی را چه به سیب و کرم مرده
 نر برای ماده می میرد مگر نه ؟
باغ زندانی دیوار راست باشد
 سرو که آزاده می میرد مگر نه ؟
آب اگر آلوده ماهی نباشد
چشمه پک و ساده می میرد مگر نه ؟
مرد دایم باده در دست و همیشه
 زن به دست باده می میرد مگر نه ؟
 در نمازستان جنگل تک تنها
 مست بر سجاده می میرد مگر نه ؟
می گریزد راه و روی کفش هایش
 سایه ای در جاده می میرد مگر نه ؟
واق و واق و واق و پیش و پیش و پیش و
 هر که پس افتاده می میرد مگر نه ؟
بحث سگها نیست تنها آدمی هم
 گاه با قلاده می میرد مگر نه ؟

 

 

بالای صفحه