رحیم رسولی


درنگی در خیابان

ای که از گل حظ وافر می بری
هیچ دل سوی مناظر می بری ؟
 گم شدم در ازدحام خارها
 کی مرا زین دشت بایر می بری ؟
من نجیب آبادیم ای دل مرا
 کی از این شهر مقصر می بری ؟
 ای فقیه شهر شاعر می خری ؟ دفترم را پیش ناشر میبری ؟
من غریب این خیابانم مرا
 آن طرف از خط عابر می بری ؟
نان الهکم تکاثر می خوری
نام زرتم المقابر می بری ؟
 من برای خاطر تو گم شدم
 تو مرا راحت ز خاطر میبری ؟
 این خیابان راستی اسمش چه بود ؟
مستقیم آقا ... مسافر می بری ؟
بانوی شاعر بلندم می کنی ؟
 تا خیابان مجاور می بری ؟
 هدهدا این اشیان گم کرده را
 پیش مرغان مهاجر می بری ؟
شعر در آغاز را هم گفته بود
ابتدایم را به آخر می بری ؟
اینهمه گفتی و گفتی ، هیچ هیچ
 خجلت از شعر معاصر می بری ؟
 من چه می دانستم ای چشم سیاه
 دین و دل از من تو کافر می بری ؟
شعرای داده صفای باطنم
 آبرویم را به ظاهر می بری ؟
ای خدای حال پنهانی من
یک دمم از حال حاضر می بری ؟
 راه را تنها تو رهبانی و بس
هم توام آخر به آخر می بری ؟
 آخر این مجنون مادرزاد را
 شاعر آوردی و شاعر می بری ؟

 

 

بالای صفحه