صدف تهی
یک قطره از آسمان به دریا چکید
در سینه من ستاره ای گشت پدید
یک چند چنان نرمی قویی وحشی
امواج به روی بستر من لغزید
روزی ز پریشانی سر رشته بخت
غواص به دریای دل آرامم دید
بگرفت و شکست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شکسته و بی امید ...
در ساحل روزگار پوچم کنون
کس دست نیاز بر سر من نکشید
افتاده و داده گوهر دل از دست
من یک صدف م تهی دل از مروارید
حلول
تو شدی قطره باران
رفتی
توی کاسه گل زرد
سهره اومد تو رو نوشید و پرید
بعد ها از اون هر جا خوند
من صدای تو رو می شنیدم از اون
که می گفتی با د
من شدم قطره بارون رفتم
نتوی کاسه گل زرد سهره اومد و منو نوشید و پرید
صدای گمشده
من صدایم را گم کرده ام آن گرانمایه پرورده شبنم را
بسی که مجری عزیز آوازم را
که تو میگفتی : وحشی است
اما خوب است
گوشه خانه خاموشی پنهان کردم
من دریغا ! حتی آوازی را
که همیشه مادر می خواند
چون قناری دلش غنج جفتش را می زد
و همیشه من می خواندم
چون قناری دلم غنج جفتم را می زد
برده ام از یاد
یاری حنجره دیگر هیچ است
تار آواها دیگر پزمرده اند
من صدایم را گم کردم
چه کسی سرمه در جامم ریخت ؟
|