بی تو
بی تو از دست رفته ام بی تو
بی تو ساز شکسته ام بی تو
بی تو از پشت این دریچه سبز
افق زرد خسته ام بی تو
بی تو من در خلیج چشمانت
بی تو در گل نشسته ام بی تو
بی تو در فصل زعفرانی عمر
بی تو بی تو شکسته ام بی تو
آغاز یک پایان
در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود
که بی خوابی مرا تعبیر می نمود
باران بود که می بارید
و او بود که سخن می گفت
ومن بود که می شنود
آوای لیمویی لیمویی لیموییش را
او می گفت
باید قلبهای خود را
عشق بیاموزیم
و من می گفت
عشق غولی است
که در شیشه
نمی گنجد
باران بود که بند آمده بود
و در بود که بازمانده بود
و او بود که رفته بود
|