پرده
پرده توری برف
جلو پنجره آویخته است
مرد با خاطره عشقی دور
مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد
یاد ها می ریزند
از سر شاخه اندیشه او
برگهایی همه زرد
زن در این سوی اتاق
مانده تنها با خویش
عشق او خاطره دوری نیست
زیر چشم او را افسوس کنان می نگرد
بر لبش می گذرد
وه که چه نزدیک و چه دوری از من
مرد تنها در خویش
بی صدا می گرید
خیره در چشم خیالی که به او می خندد
می کشد آهی و لب می بندد
وه گه دوری و چه نزدیک به من
پرده نازک اشک
جلو پنجره چشم زن آویخته است
صبوحی
کنون شکفته با نفس صبح
گلهای آسمانی نیلوفر
بر نرده های ساده لیوان خانه مان
برخیز تا به چشم تماشا
این جامهای آبی کوچک را
در مقدم سپیده بنوشیم
|