آبی
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم
نمی دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها در شنا بودیم
شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر توفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری
ولی دردا چه تقدیری
من او را باز هم شناختم زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه تلخی است
ای افسوس ای اندوه
او را موجها بردند
و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید ...
در دو سو
ما هر دو در یک دشت می چریدیم
دشتی بزرگ و سبز و پاک وجاری
جز عکس هم در چشم هم ندیده
همچون دو آهو از جهان فراری
در شرق ما دریاچه ای گوارا
در غرب ما هم باغ و بیشه ای بود
وز موج خیز و سایه بند اطراف
ما را دل پرهیز پیشه ای بود
یک روز صدها مرد تیشه در دست
از سوی مغرب نا گهان رسیدند
یک چند کوشیدند از چپ و راست
تا خندق پهناوری کشیدند
رود بزرگی در میانه دشت
افسوس او یک سو و من به سویی
چندان جدا ماندیم و خالی از هم
کز ما به هم نفشاند باد بویی
تا کی بخشکد رود این جدایی
هر صبح و شب دمساز ناله بودم
افتادم این سو شبنم گا سرخ
ای کاش آن سو داغ لاله بودم
|