در چادر شب
شب با صفای شبنم
بر برگهای سبدر
در چشمهای روشن شبگونش ریخت
عطر هزار بوسه نشکفت
از یاد پر حرارت آغوشی
در جویبارهای خرم خونش ریخت
انگشتهای او
بی قرار
با پکی ستایش در جست و جوی طعم گریزان
آن جنگل سیاه پریشان را
گشتند
پاهای او برهنه
با اشتیاق جفت خیالی
در باغهای بستر خیالی
پرچینه های سبز بهاران
گشتند
طعم گریخته
از لب به دل
از دل به تنگنای کشاله
لغزید
آهی کشید
غلتید بی قرار
خود را میان چادر شب پیچید
دو غمناک غم در سینه دریا نهفته است
که می خواهد برافشاند به ساحل
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آن را باز در دل
به جان ساحل آشفته اما
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست
شفا می خواهد از آغوش دریا
ولی چون مرده بر جای او افتاده ست
کنار هم دو سرگردان دو غمناک
خبر از درد همدیگر ندارند
یکی را آرزو آب و یکی خاک
دریغا عشق را باور ندارند
|