در من امشب ترنم غرلی است
دلم امشب ستاره باران است
واژه ها را خبر کنید
واژه ها را خبر کنید
تا که با کوزه های خالی خویش
بشتلبند سوی من
کامشب
در من است آن چه در دف باران
و آن چه در نای چشمه ساران است
عشق پیدا شده ست
پرنیان وزیدنش در باد
گونه ام را نواخت
عطر او بود در طراوت صبح
عشق پیدا شده ست
می دانم
عشق پیدا شده ست بار دگر
ای دل !ـ
ای خکستر غریب
وزش شعله را بنوش
بنوش
مژده پاییز جان
کان پرستوی رفته برگشته ست
باز دردشتهای خکستر
جام آلاله شعله ور گشته ست
مژده شب جان !ـ
بال بگشوده نور
همه آفاق پرشور گشته ست
مژده خاموشی لطیف
شعر سرشار
در من امشب ترنم غزلی است
دل من شده ست دیگر لاز
ازلی دیگر است این پیوند
پرتو حسن تو است
و تجلی و نردبام سرور
دیگر آن له که هیچ دم نزنم
اشکم دمید
گفتم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری
درد خزه ی کف جوی این است
گفت آری اما دگانه تا کی ؟
یا موج وش روان شو
یا در کنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سکون ملولم
گیسو فشانده در باد
آشفت
کای پریشان
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بی قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آری خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وین بالهای خونین
چتر نوازش افشانده
کای سایه سار پربرگ
ز آرامش یقینت سرشار کرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است
خورشید رخ برافروخت
کایینه دار من باش
|