خوشدلی
که در میانه می گذرد ؟
رودی از طلا ؟
و یا بهار
درون پیرهنی از عشق ؟
به آبشار نقره به دیدار دوست
دلم خوش است
مگر از راه دررسی
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در اینه ات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
بی آنکه سر برگردانم
در فصلهای خونین هم
می توان عاشق بود
به قمریان عاشق حسد می ورزم
دانه بر میچینند
و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه میزنند
و به گلی که با اشاره تو میشکفد
در فصلهای خونین هم
می توان عاشق بود
مگر از راه دررسی
مگر از شکوفه سر بزنی
مگر از آفتاب درایی
و گرنه روز تابوتی است بر شانه های ابر
که مارا به افقهای نا پیدا می سپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانه های باران می گذارد
بیا!
با اندامی از آتش بیا !
و جلوه ای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینمت ای ستاره روشن
که بی تو
تا شبگیر پیر می شوم
چندان که بازایی
ستاره ها همه عاشق میشوند
و جوانی در باران از راه میرسد
|