پیمان آزاد


طعمه

می گریزم از تو
 که چشمانت به شعبده ای بسته است
 و زبانت بیگانه ایست مردم ستیز
 گوشهایت به زمزمه روسپیان
و منظرت میعادگاه چرک و خون
 با دستانی آلوده
 و ذهنی که پیوندش را با جهان گسسته است
 به سراغ طعمه
هر ویرانه ای را سر می کشی

 

 

بالای صفحه