فسون کهنه
از آسمان می ایم
پیام آور خوبیهایم
واژه گذار مهربانیها
بیایید
پیامم را بشنوید
که جان شما
عطشنک واژه ی رهایی است
اگر چه
دریچه های ذهن شما بسته است
و روح شما به غایت خسته است
پنبه از گوشه بردارید
و عینک ر از دیدگان برگیرید
عریان شوید ، عریان
که جهان دیگر
فریبگاه پوشیدگیها نیست
و بدانید
که پکی کلام بی واژه ایست
با سکوت به هم بنگریم
که زبان از یاد رفته ماست
و دست از همهمه برداریم
که فسون کهنه ی شماست
|