کلیشیه های تکرار
چشمانمان به کوری حقیقت
و گوشمان کر بسان طبیعت
و چه ابلهانه خود را باور داریم
بی خبر از چهار گوشه ی زمین
با خوابی سنگین
تشنه ی گفتنیم به وقت شنیدن
حقیقت گریز
چونان که از خود
و زندگی ستیز همچون با دیگران
در حرکت مداوم
و یا در سکون محض
بی آنکه جهان را بیندیشیم
عروسکها را دل خوش کرده ایم
کلمه را
خواندن را
و باوراندن را
در دور دستها نه
که در نظر گاهمان
انسانی قربانی می شود
در مسلخ رندان
نه که در زندان
به تجاوزی مهیب
و ما زندگی را در کلمات خشک
و کلیشه های تکرار
تعریف می کنیم
گوشمان رعد و برق رنج آدمی را نمی شنود
و چشممان از دید تنگمان فراتر نمی رود
و چه گستاخانه دعوی پیامبری داریم ، نه ، که خدایی
و خصم بدسگال اندیشه ی حقیر خود را
چه بی رحمانه کافرترین موجود زمین می شماریم
آفریقا را رها کنید
به هارلم نشتابید
درست پشت گوشتان را بنگرید
تجاوز انسان را به انسان
در پنهان هراسنک زندگی
در خلوت عصب کش حیات
به حکم غریزه ای که افسارش را
به تازیانه ای بدل کرده ایم
علیه آدمی
تا دمی خشونت زهرنک خود را
قطره قطره بریزیم
و بعد شعارهایمان را به دیوار بکوبیم
که به استبداد باور داریم
و حکومت را
انحصار کرگران و زحمتکشان می شماریم
اینچنین گریزان از حقیقت جهان
ذهنمان را به مشتی کلمه روزان و شبان مهمان می کنیم
که خورک جاودانه ی ماست
در دامان عادت
و در اسارت فکر
به حقیقت کر بمانیم
و فقط کتاب آسمانی خود را بخوانیم
و به آواز جانفرسای همراهانمان گوش فرا دهیم
و انسان را با اندوه و رنجش تنها بگذاریم
که ما سخت ترین گمراهان زمینیم
|