غریزه آزادی
به اجبار زیستن
و هر زمان تابوت خود را بر شانه دیدن
و آن به آن گداری متروک را اندیشیدن
تکرار را دوست می داری
و خود را چه مصیبت وار می آزاری
محکومیت ابدی از آن تو نیست
درهای زندان باز است
و تو چون پرنده ای هستی
که غریزه آزادی را از یاد برده است
چرا اندیشه می کنی ؟ پرواز کن
در برابر تو افق سحرگاهی
با تبسمی گوارا آغوش گشوده است
رهایی را
که جدایی است
و سراسر زندگی آن را زیسته ای
یکبار به راستی بیازمای
|