پیمان آزاد


 افسون

با افسونی از آتش و آب آمدی تا باورت کنم
 آسمان سیل آسا فرو ریخت
 که خک تفته به گل نشست
 و زمین لرزید بدانسان
 که آدمیان خواب مرگ را به سختی آزمودند
 و من که بیدار مانده بودم
 ایه های مقدس را نخواندم
فریاد خوان
 واژگانی که امروز در گلوگاه توست
 کلیدهای دوزخند
 و رنگ تزویر
 نشانی از مرده ریگ من
 اینک گورستانی به وسعت سرنوشت
با مردگانی به شمار زندگان
 تا پایان زمان
 افسانه فریب مرا مکرر می خوانند

 

 

بالای صفحه