عاریه شیطانی
در نگاه آرامت
نهیب سردیست
و در کلام شیرینت
زهریست با عسل
که مرا به نوشیدنش
هر لحظه می خوانی
با تبسمی که عاریه ایست دلفریب وشیطانی
هماره بازو به روی من می گشایی
چونان امواجی ملتهب
که زیر آسمان مسین
به نوازشی ابدی
مرا انتظار می کشند
با زمزمه نوازشگری
لقمه در کاسه ام می گذاری
تا حلقه در گوشم کنی
چونان برده ای که نوید آزادی
در پرده پرده جانش
مرثیه ایست خوابنک
ساده از من می گذری
با دستانی در پشت
با هزار چشم و هزار گوش
و خنجری در مشت
در کسوت راهبان
خطوط مهربان صورتت
از نور ، طاق نصرتی می سازد
و کلام موزونت در باد
آهنگ هزیمت می نوازد
و من هرگز نمی اندیشم
که دامی در برابر من گسترده ای
با هزار رنگ
و به کشتنم برخاسته ای
با صلیب نیرنگ
|