ذهن مصلوب
منتظر می مانم تا حرفهای مرا دیگران بگویند
دستهایم با طناب بیهودگی بسته است
و ذهنم
مصلوب داریست
که پیش از ظهورم برپاست
گریزان از جبری
که با تازیانه خشونت بر پشتم جاریست
در معمای راههای پیچ در پیچ می مانم
زبانم بریده ی جغرافیای جهالت
و لبانم دوخته ی سوزن باورهای دیرین
در گ.رستانی که من زنده ام
سکوت را حرمتی است
که بودن ، با نبودن برابر است
|