پیمان آزاد


 ذهن مصلوب

منتظر می مانم تا حرفهای مرا دیگران بگویند
 دستهایم با طناب بیهودگی بسته است
 و ذهنم
مصلوب داریست
که پیش از ظهورم برپاست
 گریزان از جبری
که با تازیانه خشونت بر پشتم جاریست
 در معمای راههای پیچ در پیچ می مانم
زبانم بریده ی جغرافیای جهالت
 و لبانم دوخته ی سوزن باورهای دیرین
 در گ.رستانی که من زنده ام
 سکوت را حرمتی است
 که بودن ، با نبودن برابر است

 

 

بالای صفحه