کهکشان ناپیدا
به کودکی زیسته ام
در حلقه ی قومی
که خواب پدران خویش را
با دفتر اسطوره های جادو
تعبیر می کردند
و هوشیاری
کهکشانی بود
ناپیدا
و زمان در حسرت دیروز
و افسانه ی فردا می سوخت
به کودکی زیسته ام
در تب سوزنده ی دستی از آفتاب
با پروانه های نازک آرزو
که نوازش بادی حتی
بستر مرگشان بود
به کودکی زیسته ام
در بندی از زمین
که روزنه ی کوچکی از نگاه
و دریچه ی خردی از ماه
پیوندی بود با جهان
با هوایی دیرنده از باورهایی در آن
به کودکی زیسته ام
با تو
که امروز
ایینه ی شکسته ای از غبار
و میراث گسسته ای از پندار
تا دیگر بار
رهایی را بیازمایم
بیازمایم
|