پیام
از پیدایش نخستین
تا دم واپسین
دشنه ای در آستین باید د اشت
حساب سود و زیان
بر سرم سنگین است
تا کی این اوراق مشوش را
حمل خواهم کرد ؟
آزمونهای زمانه مرا فریفته است
مشامم با آن همه تیزی
رایحه تجربه را نمی شنود
به رقیب من بگویید
میدان خالی است
و از فتح دروازه های افتخار را در برابرش بگشایید
انسان مصیبت
به تسخیر کدام قلعه می روی ؟
به تصرف کدام گنج می شتابی ؟
پریشانیت از چیست ؟
که همچون جن زدگان آسیمه سری
و لذت را از هر دری سراغ می بری ؟
پیامی نداریم
که به تو بسپارم
گوشهایت را کر می خواهم
و چشمانت را کور
تا از هر تصویر به واژه ای نیاویزی
و از هر واژه
انگاره ای نریزی
پتک سالیان بر سر تو
چون آواری همیشگی فرود می اید
خواب سنگین تو را حتی نخراشیده است
آسمان با آن همه ستاره از آن منست
و در خلوتی که همه بالندگی است
به تنهایی رو می کنم
تا در مسیر هجوم
نیزه ای را میهمان نباشم
و صفحه سپید ذهن را
با مضراب شما نخراشم
|