پیمان آزاد


 دستمایه تجاوز

باران نفرت
 درنگ ناپذیر می بارد
 و بذر وحشت
 در بطن خک میگذارد
 در زمین سنگ
 پا بر آسمان می گذارم
 فریب زمان را نمی خورم
 و انسان را
 با اسطوره هایش رها می کنم
 تا ، از خشونت
 دستمایه ای برای تجاوز
 تدارک کند
چراغ را باید کشت
 خورشید برای روشنایی بس است
بر پایم از عادت
 فکر
 ترس
 زنجیری نهاده اند
 به ضخامت تاریخ
 خانه ی من در جنگل وحوش است
 پگاه با آوای وحش بیدار می شوم
 گوشم به صدای جغد
به زوزه ی شغال
 به نعره ی دیو
 به غار غار کلاغان است
 زمزمه ی جویبار
 و نجوای رود
 و آواز پرندگان مهاجر را نمی شنود
به وحوش جنگل دل داده ام
 که از عشق سخن نمی گویند
 و خود سراپا عشقند
به وحوش جنگل دل داده ام
 که غریزه ی عشق را آخرین حرف زمین می شمارند
 به وحوش جنگل دل داده ام



 

 

بالای صفحه