سحر
از محاصره ی نادانی با ناتوانی راهی
م یجویم و می گریزم
به سنگر خویش که نااستوار و لرزان است پناهنده نمی شوم
در جنگ غالیم یا مغلوب چه فرق می کند
نمی خواهم از پیروزی تاجی زرین بر سر بگذارم
به تار مویی چند که خکستر نشین زمانه است قناعت دارم
رسولان پیشین آنچه گفتنی است گفته اند
رسالتی ندارم که انسان را از انسان جدا کنم
من بهشستشوی کلام آمده ام
آمده ام تا کتاب را که فاصله گذار آدمی است بردارم
آمده ام تا رسولان شعبده را بگویم
چه نشسته اید که سحر شما انسان را گرگ انسان کرده است
انسان از کتاب خلع خواهم کرد
تا سلاحی برنده برای کشتن آدمی نباشد
|