زندگی ما
زیستن در لجن
و گریستن در باران
بازی خوردن
و از دق مردن
بودن
و با افیون خیال غنودن
گفتن همان
و خفتن
برخاستن
و از خود کاستن
زندانی
در محبس نادانی
پوسیدن
و زمین جهل را بوسیدن
دندان به هم سودن
و فرسودن
به هم تاختن
و تابوت ساختن
از ستاره شنیدن
و جز سیاهی ندیدن
کوشیدن
و لباس عزا پوشیدن
و سرانجام رفتن
و درد را نهفتن
|