پیمان آزاد


اسیر

 چهره
 آسمان ترسخورده پاییزیست
و نگاه
مرده ایست در واپسین دم احتضار
 و هر دو
 در طلب بارانی سیل وار
 معجزه ای را چشم به راهند
 و ذهن
 شوره زاریست
 که هر چه در آن می کارد
 باری ندارد
 دشمنی ، جریان تگرگیست
که مرگ آور ، بر او می بارد
 و درنگ ناپذیر او را می آزارد
 فکر ، چونان جاری سهمگین آبشاری
 چشمه وجود او را آرام نمی گذارد
 اسیری است که او را هر لحظه
 در بندی به زنجیر می کشند
 و اگر چه می خواهد
 او را نمی کشند

 

 

بالای صفحه