پیمان آزاد


کوچ باد

با صدای ناله اش از دور
 با دو چشم کور
 باد می اید
 سنگها را سخت می ساید
تن بهر خکی می آلاید
 می زند بر هر دری انگشت
 برگهای زنده را هر آن
 می گرداند اندر دست و
 می چرخاند اندر مشت
 خشم تو از کیست
 اینهمه غوغا برای چیست ؟
 از چه می بالی به خود یا از چه می نالی ؟
لانه ی موری به هم خورده است
 بچه ی پروانه ای در راه تو مرده است
 دشمنیهایت برای چیست ؟
بی قراریها برای کیست ؟
 باد بازیگوش خاموش است
 چون یادیست کز خاطر فراموش است
 به خود می خواند از هر گوشه
 با رازی اسیری را
 و اندر پیش می گیرد
هراسان هر مسیری را
 چه ناآرام می کوبی ؟
 چرا اینسان می آشوبی ؟
 پیامی هست در نجوای امروزت
نجوای بد آموزت ؟
نمی بینید چشمم را
 که هم بیدار و هم باز است ؟
 نمی بینی افق در پیش من گسترده ، دلباز است ؟
 نمی بینی مرا هر لحظه آغاز است ؟
برای من به خود بالیدن از هستی
 و یا رنج تهی دستی چه ناساز است ؟
 دل باد از هوا خالی است
 برای باد دشمن بودن و دلبستگی
 سهل است ، پوشالی است
 من از زیبایی و زشتی چه می دانم
 نه در خشکی نه در دریا ، نمی مانم
 مرا با خشم یا نفرین
 مرا با روزگار تلخ یا شیرین
 مرا با سفره ی بیرنگ یا رنگین
 نه کاری هست
 نه بر دوشم
 ز اوقات و ز اوصاف گذشته
 رنج هستی
خواب و سرمستی
 نه آثاری نه باری هست
 و بهر بودنم ، آسودنم هر دم شعاری هست
 فضای ذهن من پک است از امروز و از فردا و از دیروز
و از هر روز
 برای من هدف پوچ است
 حیات باد در کوچ است

 

 

 

بالای صفحه