سیاوشان دوباره برویید
وقتی پیر
در درگاه قلعه متروک
اندوه بزرگش را
با زنبوره نواخت
غریو ستیزه جوی محمد
فریادت را بدرقه کرد
و خون گونه های فریده
در دهان باز زمین ریخت
فریادت
تا اوج قله رفت و بازگشت
و من
ناله ام را
از دهان پنجره
به گوش باد رساندم
در بن بست کوچه ای
که بوی فاجعه اش
ترس را
پرواز می دهد
در هنگامه شقاوت سرب
وقتی سینه عریانت
دشنه را
به میهمانی خون خواند
سکر تنت
در چشمان گرگ
زهر خندی نشاند
و خونت ویار خک شد
تا دوباره بروید
بافه
بافه
سیاوشان
|