زنجره در دوردست می خواند
در اعماق دره های نشسته به ظلمت
کور سوی چراغی است
در لحظه ای که تاریکی
برودت ترس را
بارور می کند
رشد آرمانهای انسانی من
نزدیک به اوج بود
که
به نهایت پوچی خویش رسیدم
در ظلمت
و اسطوره های تکرار
در هجرتی غمین بودند
که تکامل دستهایم
نیمه تمام ماند
میان
افراشتگی قامت نارنج های باغ
و در من
ریشه های تعجب
محکم شد
وقتی که ماهیهای آرام
در حوض منزوی
از شقاوت چنگالهای تیز
نهراسیدند
چرا ؟
زیرا که
پذیرفتند تسلیم را
افق درگاه ، به سیاهی دوزخ
منتهی شد
و وهم سبز درختان
به سیاهی زد
زنجره در باغهای دور دست
آواز خواند
سرمست از عطر بهار نارنج
سینه های پیر مادربزرگ
هوسی بر نیانگیخت
در لحظه ای که
پیش قراولان سپید
بر پیشانی من
به قراول نشسته بودند
اما می دانم
مردان ایستاده اند
به استواری سرو
دستهایشان را می شناسم
و بر ضریح لبانشان
لبخندی است
به کرامت خورشید
که شب را ،می شکافد
و چشمانشان ، می خواند
غزل استواری آدم را
بر خک
من می دانم
مردان ایستاده اند
به استواری سرو
و دستان تکامل نیافته من
از گرمای دستانشان
ذوب می شود
و رشد می کند
|