همچنان پابرجا
استوار
در چنان قامتی لطیف
که حس همخوابگی را
شوری بود
در هر پیکری
و اندوه ندامتی
چنان دامنگیر
که عشق را
نفرتی بر پیشانی
لبانم را
سوزشی از آن همه آتش
و در دلم دردی
بالنده
آه
کاین نگاه هرزه گرد عابر
دشنه ای است بر دل
و این لطافت صبحگاهی
پیمانه ای است
بر جان
|