هزار شیطانک
در نی نی چشمانت
با هزار نی لبک
شیطنت را می نوازد
و پریشان انبوه گیسویت
ابرهای گسیخته را
شبیخونی
در انکار می زند
دستانت
که این همه فرسوده است
باری با خود دارد
به لطافت مرمر
و می دانم
که پاهای چابک ات
چون پای
آهوست در گریز
لبانت را
به من بسپار
که پیر عناب شناسم
راست بگو
بنفشه گیسوانت را
چند می فروشی؟
و سوسنبر بناگوشت ؟
آه
که تو همه
لطافت پونه ای
و سکر گندم زاری
در ظهر تابستان
بگذار
شوکران لبانت را
بنوشم
و گاو زبان بنا گوش ات را
با عصاره لیمو
شربتی سازم
درمان همه دردهای بی درمان
هزار شیطانک
در نی نی چشمانت
سکر عشق را می نوازد
و تو
بوی خک می دهی
بوی باران
بوی تریک باران خورده
بگذار تو را ببویم
بگذار تو را بنوشم
|