لبت را به می بسپار
جنگل
تو را می خواند
و کوه مرا
شب شکسته می شود از فریاد
و شبنم می نشیند
بر بر گ اطلسی
تن در گور
نمی هراسد از سرما
مهربان ترین دایه است
در زمین
پس بگذارید گلدانهای کوچک من
به شب نشینی مهتاب رود
و ماه
به شب نشینی وهم
هراس می انگیزد
این همه افق
و من ، شب را
به خیال تو می آرایم
با همه زیبایی که
در گلبرگهای یاس نهفته است
بگذار دستت را در دست من
که پیام دستها
زیباترین ایه های زمینی است
در این گرما گرم
در این تفیدن بی خود با این همه هراس
در اسطوره ها
اندیشه ای
نمی جهد
جز عصیان مردانی هراسنک
در گذر زمان
و همیشه بوده اند
ایستاده مردانی نترس
در گذر تاریخ
و
تاریخ چیزی نیست
جز ژنده پاره پوره های
اندیشه مغموم
بگذار لبت را بر لب من
تا فریا زند از خشم
و فریاد زند
تمام حرفهای گفته تاریخ را
بگذار لبت را
بر لب من
|