قهر
عشق را
چنان آتشی بر دل
که راز نهفته در مغکی
و ماری
در انتظار سحری
تا گرماگرم خورشیدی
جانی تازه دهد
برای گزیدن
نیازی همه
در دندانهای تیز گرگی
و صبووری وحشتنک بوتیماری
همه در من
تا بنا گوش تو را
زخمی چنان زنم
که آذرخشی بلوطی هزار ساله را
آه
که همه
آتش بود و هوس
این نیاز خواستن
مرگت را آرزویی
نبودنت را هوسی
تا دیگر چشم بر چشم نتابد
و لبخندی پاسخ لبخندی
|