سفر
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
گویی
عاشقانه از سر لج
دزدیده
ساز خواب مرا
مهتاب
این چنگی خمار آلوده
لوده طناز دختر شبگرد بی حیا
این ماندگار شبان عمر
در قیرگون آسمان
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
کی می زند سحر ؟
تا چشم من
دوباره به چشم دوست
نقبی زند دگر
میان دل و دیده و جان
و هر چه هست
کی می زند سحر ؟
تا من
با کوله بار عشق
رهنورد جاده نمنک شب شوم
کی می زند سحر ؟ بوی غبار و تن
مستم کند چنان
که پیاله بر پیاله مهتاب بر زنم
آری
ستاره نظاره گر و
من در انتظار
مهتاب
تن پوش و شب شولای پرهوس
دل شوره ای چنان
که کودکی را
یاد آو سفر
کی می زند سحر ؟
می راند
سترگ و سکت و مغموم ، دوست
می رود به پیش
جاده تاریک و رمز و راز
سوسو زند چراغ و ستاره
مرغی دهد نوید سحر
مهتاب مهربان
بتابد
به کوه و دشت
من می روم به پیش و می برد مرا
هزار خاطر گنگ و منگ و گیج
گویی هوا مرا می کشد به قعر
آنجا
که آتش می زند خیال
جان می رهد ز تن
همراه بوی پونه و
باران و
کوه و
دشت
رود
می خواندم به شوق
من می مانم و حریر مه
با سینه ای ،ز آتش پر از هوس
گویی
پوپکی هستم میان دشت
دستم به دست اوست
مرا می برد سحر
|