سفری در وهم
هوسی تازه ؟ نه
که درد زخم کهنه ای
در دستانت می جوشد
و ساقهای مرا
در می نوردد انگشتانت
ای کاش
چهارده ساله ای بودم
بی پروا
تا مرهم درد دستانت می شد
سر انگشت خنیاگر ناز پرورده ام
آوایی می تراود
از سازی گنگ
و چشمان عاشق تبدار من
می جوید
لمیدن نورو سایه را
در صخره
نفسی عمیق
تا ریه های پیر
رقص نسیم را
بر سینه سپیدار
حسی آغشته به عشق باشد
در رگهای تفیده از افیون
با چشمان کمرنگ ات
نمی دانم
این همه رنگ را
چگونه تجربه می کنی ؟
و پریشان اندیشه ات
عشق را
این سرخی شگرف شنگرفی
آن آبی زلال لمیده در افق
آن زرد لبریز از شادی
جاده می پیچد به دامن کوه
و چادر ابر
تکه تکه می شود
بر فراز بیشه زار
انگوری رسیده در سبد
هوس نوشیدن شهد را
می شوراند دردهان
و چشمان مکار روستایی سکت
می فشاند در گوش
افسانه ی می و انگبین
بی پرده
از نیاز عاشق بودن
سخن مگو
وقتی که کوه
در هماغوشی نسیم
سکر انحنای جاده نمنک را
در عروق من
جاری کرده است
بگذار
تن روستایی من
از بوی باران بشکفد
چون بنفشه های رسته از کناره یخ
گوش دار
تا این نغمه با شکوه
به شکوه رود بیاراید
صلابت طنین افسرده خویش را
آه
ای میزبان مهربان
جامی دوباره ؟
که صد باره باید نوشید
می افیون زده خانه خمار مست را
وقتی که آتش در آتشدان
به مهرانگیزی اهورا می تابد
پرنده را
هرگز ندیده ام
غزال را هم
اما
سیب سرخی بر درخت
چنان نشسته بود
که بلقیسی بر کجاوه
و زرد سیبی چنان لهیده بر خک
که مجنونی در راه مرده
یک شکوفه
یک گیلاس
یک لقمه گرم از آن همه مائده
همراه دم و باز دمی
در لطافت صبحگاهی
این همه
یعنی عشق
یعنی عاشق
یعنی زندگی
بی آنکه دستانت
سرما را
در کشاله های من
به میهمانی گرمای تن آورد
پرنده را ندیدم
اما
پروانه در دست من
لحظه ای درنگ کرد
و نور را
جرعه جرعه
از پشت شیشه پنجره نوشید
تا گاه مرگ خورشید
و روز شکسته شد
از هجوم تاریکی
تن پوشی
نه برای عریانی
نه برای گریز
از سوز شکننده استخوان
تن پوشی
برای حس امنیتی
افزون تر
تن پوشی که تداعی می کند
زهدان را
خانه را
آه ........ ای میزبان مهربان
یک دو جامی دگر
نه
صد جام
که این همه مهر را بر نتابید
تنبلی اندیشه من
آتش
آتش در آتشدان
خرمن ،خرمن
و جهان
بی هراس این همه آتش
و ما سیاوشان تقدیر
ایستاده ایم
چهار ابتر مرد غمگین
چونان
چهار درخت خشک
چونان
چهار زاهد افسرده
خون را می فروشیم
نان را می فروشیم
استخوانهای تکیده خود را هم
من می گریزم
از گندم زاری که
می خواهد در آغوشم کشد
از جاده ای که
می گذرد از زیر پایم
و نسیم
می خواهد نگه ام دارد
در بکری ، بادامستان سوخته
مرا که هراسان می گریزم
از گنجه
از ماهوت
از شمشیری که در رف مانده است
من ،همیشه پنهانم
در پشت صورتک خویش
آتش ، زبانه می کشد
و خون
در خیابان جاری می شود
و من ،دیوانه وار
به دنبال عشق گمشده می گردم
بگذارید
خولیو بخواند
بگذارید
بنان بخواند
بگذارید کسی بخواند
هر که را دوست می دارید
فقط بگذارید
کسی بخواند
وقتی که ماه نفس می کشد
وقتی که خورشید زنده است
وقتی که رود می سراید
بدترین گناه این است
که کسی نگذارد
هیچ انسانی بخواند
شاعری نسراید
رقصنده ای نرقصد
ذارید
برای یک لحظه هم که شده
برقصم
بگذارید
دستان شیفته مرا
رهگذران
نظاره کنند
کاش شادی بجوشد
عشق نمیرد
جاده در مه می پیچد
ابر بر صخره می نشیند
نور در ابر
منشوری می زند از رنگ
و من سیگارم را
در بالای گردنه
آتش می زنم
دمی و بازدمی
ریه انباشته می شود
از کسیژن
از دود
و من سرمستم در میان
دستان مهربان دوست
اما عشق گمشده
حریر حزن را می کشد
برتمام لذتها
آه
چه کسی دوستم می دارد ؟
چه کسی ؟
اندیشه پنهان مرا
می خواند ؟
چه کسی می تواند با من
خولیو را
جرعه جرعه سرکشد ؟
من لولی سرمستم
من ساقی سنگین دستم
چه کسی ؟
سیب را با من تقسیم می کند ؟
گویا صداقت ، سکه ای است
گویا عشق ، صدقه ای است
گویا زندگی ، نفرینی است
و من با نفرین ابدی زیستن
زندگی می کنم
بگذار
سر شاخه های بادام
در بخاری دیواری
رقص عاشقانه آتش را
آغازی سرخ کند
و افیون
در رگهای رخوات زده من
تنبلی را
به پیمانه های بخار هراسنک الکل ریزد
من خسته ام
خسته از این همه حدیث
که تو می سرایی
از این همه حرف
من خسته ام
از این همه مار
که در زهن کج اندیش تو
خانه گرفته است
بگذار با این همه اندوه
مخمل شب را
بر تن خویش
حس کنم
من خسته پیر
عاشق کوهسارم
و هزاران عشق را
در دره های بی نام
به خک سپرده ام
شقایقی نشکفته
گندمی نرسته
جوزاری
شاعرانه ترین اندیشه آدمی را
سروده در
تمام اسطوره های تاریخ
مثل صاعقه اندیشه سرخی هراسنک
تلخ بادامی می نشیند به گل
و اطلسی
راز پنهان شب بو را
به باد خواهد گفت
من پرنده را ندیده ام
غزال را هم
اما پرواز را در بالهای خویش
با باور افیون
تجربه کرده ام
و عشق را نیز
زیر تلخ بادامی ، در دره ای گم
با شهد انگوری
چشیده ام
داغی بر دلم نشست
از آن همه لذت
دره می خواندم
کوه می خواندم
و آبشار ، طراوتش را هدیه ام می کند
آه .... میزبان مهربان
جامی نه
که صد باره
گلوله می رهد
پرنده می رهد
فاخته ، معصومانه
از تیررس می جهد
زندگی ،جهیدن فاخته است
عشق
رهیدن گلوله
بگذار طلوع را نظاره کنم
از پشت سپیدارهای بیشه زار
بگذار عشق را تجربه کنم
در دامن خزان
و افیون
تلخی اندیشه افروز فلسفه باشد
بگذار شیفته باشم
مثل آن زن
که یاره زمردی داشت بر پا
و الماسی بر گردن
و دشنه ای بر سینه
بگذار
خون بر شب شتک زند
و سایه
بگذرد از دیوار
خورشید که سر زد
ما خواهیم بود
مقتولان ابدی تاریخ
افسرده و بوینک
با چشمانی دریده از وقاحت
اما غمگین
و اندیشه های متعفن و منزوی
خارستان بدگمانی و تزویر
آه از این عشق ممنوع
این نیزا بودن با درد
دردی
که کشاله های تب زده را
می سوزاند از حسرتی عمیق
بگذار خولیو بخواند
تا من
لهیب سوزنده آتش را
با چشمان کودکی ام
نظاره گر باشم
ودستان کودکی ام
از ترس
بر سینه چلیپا شود
سربی در سینه
سرودی بر لب
بگذار خون شتک زند بر شب
و افیون
عروس حجله اندیشه باشد
و هم ساقدوش
و مبارک کفنی بر تن
که اینجا
ما همه
مقتولان ابدی تاریخ ایم
بی تبار
بی اسطوره
بی عشق
|