مردی می اید
مردی می اید
از وهم جنگل پندار
بر تارکش
نشان هابیل
مردی می اید
از انجماد خکی قرون
مرد سبزینه پوش جنگل نور
در دستهایش شکوفه و خون
در چشمهایش
عصاره نور
چشمان منتظر ، با دیدنش
به گوری خویش ایمان می آورند
مردی می آ’د
تا تخم بزرگ جهان
شکسته شود
و عقاب
سهمگین وار
ز هبوط خک
به بی نهایت
پرواز می کند
زلال شنگرفی سپهر
پر ستاره خواهد شد
و عقاب
در انتظار خورشید
نخواهد ماند
مردی می اید
تا در رکابش
شاعران اساطیری
شمشیر زنند
و خدایان اسطوره های کهن
تارک بر خک سایند
هاله های ابدی
بر پیکرهای بی سر
چتر نور می افشانند
و
رسالت نوح پایان می گیرد
مردی می اید
مردی سبزینه پوش جنگل نور
مردی که خورشید
تیله کوچکی است
در دستهایش
و شب
از برق شمشیرش
خواهد مرد
مردی می اید
من می دانم
بر تارکش
نشان هابیل دارد
|